تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
games tooop و
آدرس
game20.LXB.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.
برایش پولی نفرستد بلکه پولها را در بانک برای روز مبادا پس انداز می کرد. دلش می خواست با این مبلغ مخارج عروسی برادر را به عهده بگیرد.
نظرات شما عزیزان:
بعد از سپری شدن یک سال به تدریج تماس کاظم با ایران محدود گردید. اکنون پس از چند ماه انتظار، نامه ای کوتاه و خلاصه شده در چند سطر به دست برادر می رسید اما قاسم به آن هم دل خوش می داشت و بی اعتنایی برادر را حمل بر کار زیاد و مشغلۀ فراوان وی می نمود. در عوض خود از طریق دوستان نامه های بلند بالایی برای برادر می نوشت و تمام جریانات و وقایع روزمره را برایش با آب و تاب فراوان شرح می داد.
از آمال و آرزوهایش برای او می نوشت و برایش آرزوی موفقیت و تندرستی می کرد. کاظم چنان غرق در بی خبری بود که وضعیت برادر و سوز و گداز وی برایش کمترین ارزشی نداشت. او به تنها چیزی که اهمیت می داد تثبیت موقعیت کنونی خود در کشوری بیگانه بود. تمام چیزهایی را که سالها در ذهنیات خود از خدا طلب نموده بود اینک بی دغدغۀ خاطر برایش مهیا گشته بود. در مقام خود از احترام و تکریم ویژه ای برخوردار بود و دلیلی نمی دید که با بازگشت به سوی وطن خویشتن را دچار دردسر نماید و قاسم را چون بار اضافی بر دوش خود حمل کند.
دو سال دورۀ تخصصی به پایان رسید اما کاظم در نامه هایش خبری از بازگشت خود نمی داد. گویا قاسم هم بی میلی او را نسبت به بازگشت به ایران احساس کرده بود. ماهها بود که هیچ خبر تازه ای از برادر دریافت نکرده بود و در نگرانی خفقان آور دست و پا می زد.
سرانجام پرده ها دریده شد و راز نهان آشکار گردید. کاظم در نامه اش آب پاکی را روی دست برادر ریخت و صراحتاً اعلام کرد که تمایلی به برگشتن ندارد. او نوشته بود:
«اگر برای خوش آیند تو بگویم که به زودی باز خواهم گشت دروغی احمقانه و فاحش است، من در اینجا زندگی آرام و بی دغدغه ای را می گذرانم، یک زندگی کاملاً ایده آل، درست همان گونه که سالها نهال آرزویش را در دل پر حسرت خویش می پروراندم. من هم همانند هم سن و سالانم تمایلات فراوانی نسبت به آرمان و آرزوهایم دارم. می خواهم موفق و قابل احترام باشم. می خواهم در رفاه و آسایش زندگی کنم. این حق مسلم من است که از زحمات چندین و چند ساله ام لذت ببرم. اگر مرا ناسپاس بخوانی با تو احساس همدردی می کنم! شاید چنین باشد اما من راه خود را یافته ام. تو بدون من هم می توانی به زندگیت ادامه بدهی همین طور که تا به حال داده ای ولی هرگز از من مخواه که به امیال و آرزوهایم پشت پا بزنم. من مستحق یک زندگی ایده آل هستم. تصور نکن که محبتهای تو را فراموش کرده ام، برای این که حسن نیتم را ثابت کرده باشم برایت مبلغی پول می فرستم شاید بتواند گوشه ای از محبتهای تو را جبران کند. از روی تو شرمسارم و تقاضای عفو و بخشایش دارم.»
قلب قاسم با خواندن نامه یک باره صد پاره شد. گویی دنیا بر سرش فرو ریخته است. آیا حقیقت داشت؟ آیا کاظم به تمام قول و قرارهایش پشت پا زده بود؟ آیا او دیگر برنمی گشت؟
قاسم چگونه می توانست دوری او را برای همیشه تحمل کند! چنین گفتار و رفتاری از کاظم غیرعادی و بعید به نظر می رسید. کاظم همیشه آرزو داشت در وطن خویش و به مردم روستاهای دور و نزدیک خدمت کند حال چه پیش آمده بود که او خاک بیگانه ای را بر مأمن و زادگاه خود ترجیح می داد؟ چه واقع شده بود که امیال و آرزوهایش را در کشوری غریب جستجو می کرد؟
پذیرفتن این امر برای قاسم ناممکن بود. آیا می توان باور کرد که اینک که کاظم دستش به دهانش رسیده و سری از میان سرها به درآورده دیگر به وجود برادر نیازی نداشته و تمام معیارهای اخلاقی را زیر پا بگذارد و آن همه فداکاری و از جان گذشتگی را از خاطر ببرد؟ قاسم به دشواری می توانست این فرضیه را بپذیرد. قضاوت در مورد اعمال برادر برایش دشوار بود و نمی توانست از مفهوم چنین تصمیمی سر دربیاورد.
هرچه بیشتر می اندیشید کمتر به نتیجه می رسید. عاقبت با توسل جستن به همان همسایه، نامه ای برای او نوشت. نامه اش چنان پرشور و با احساس بود که قلب هر آدم منصفی را به لرزه درمی آورد. برایش نوشت که چگونه می تواند به قول و قرارها و اعتقاداتش پشت پا زده و به یک مملکت غریب با مردمانی غریب تر دل ببندد و گذشته هایش را فراموش کند؟ سعی کرده بود خاطرات تلخ و شیرین گذشته را در نامه به ترسیم درآورده و او را از دام زیاده طلبی و حرص و آز برهاند. و در خاتمه وی را به روح بزرگوار مادر سوگند داده بود که هرچه زودتر به ایران بازگردد و وی را از فیض دیدارش محروم نگرداند.
یقین داشت که با این نامۀ سراسر آه و اندوه، کاظم به خود آمده و عزم بازگشت می نماید. هفته ها را در انتظار جانگدازی سپری ساخت اما جوابی از وی دریافت نکرد. قاسم مصمم و با اراده بود و نمی خواست شکست را بپذیرد بنابراین از پای ننشست و ماهی یک نامه برایش پست کرد. دلش قرار نمی گرفت. می خواست آن قدر به این کار ادامه دهد تا کاظم را به زانو درآورد.
مدام به این و آن متوسل می شد تا برایش نامه بنویسند. هرچه بیشتر می جست راه به جایی نمی برد. این اواخر هرچه نامه می نوشت نامه هایش برگشت می خورد. گیرنده به دلیل تغییر جا و مکان شناخته نشده بود. قاسم که چاره ای جز تسلیم نداشت خود را به قضا و قدر سپرد. از این پیش آمد چنان متأثر بود که کمرش تا گشت. شبها با بی میلی به خانه می آمد. نه مصاحبی، نه هم صحبتی، از همه بدتر فراق برادر و بی خبری مطلق او را از پا درآورده بود.
از غصه داشت دق مرگ می شد. در تنهایی می پوسید و چون شمع آب می گردید. دلش هوای کاظم را کرده بود ولی چگونه می توانست خود را به او برساند؟ قلب مشتاقش برای دریافت نامه ای، خبری از جانب برادر در سینه پرپر می زد. هر دو زادۀ یک پدر و مادر بودند اما چقدر از لحاظ افکار و اندیشه بینشان تفاوت بود. یقیناً او خصایص پدر را توأماً در خود جمع داشت، بی عاطفه و متکبر!
روزها مانند قرنها برایش سپری می شد. ساعات بیکاری را در خانه به سختی می گذراند. حالت آدمهای گیج و مسخ شده را داشت که گمشده اش را طلب می کند. بی خبری طاقتش را طاق کرده بود. همیشه از خود می پرسید:
- آیا او روزی باز خواهد گشت؟
تأثر و تألم ناشی از این واقعه تا مدتها بر او اثرات منفی نهاده بود. روزگارش را با پریشانی و نگرانی سپری می ساخت. با وجود زخمی که از او بر دل داشت مع الوصف تمام وجودش آکنده از مهر برادر بود و نمی توانست کمترین کینه و عدواتی از وی به دل بگیرد. تنهایی چون سم مهلکی به تار و پود وجودش آسیب می رساند. در چنین شرایطی قاسم هیچ راهی جز صبر و شکیبایی نداشت.
به او گفته بودند که می تواند اطلاعات سودمندی در مورد نشانی دقیق کاظم از طریق وزارت امور خارجه به دست آورد و قاسم که به روزنه ای از امید دست یافته بود در اسرع وقت به وزارتخانه مراجعه کرد. چقدر او را سر می دوانیدند. مدام از این اتاق به آن اتاق می کشاندنش اما هیچ کس جواب درستی به او نمی داد. مراجعه به وزارت خانه کار هر روز او شده بود تا جایی که صدای اعتراض مسئولان برخاست و به او امر کردند که تا اطلاع ثانوی در خانه اش منتظر اعلام نتیجه بماند و از مراجعه مکرر و بی حاصل به آن سازمان خودداری ورزد.
قاسم دل شکسته و مأیوس به خانه بازمی گشت. در واقع راه چاره را نمی دانست. نه صاحب زور و زر بود و نه پارتی. فقط انتظار می کشید لیک انتظار کشیدن هم بی فایده بود. حتی با گذشت زمان هم از التهاب درونیش کاسته نشد. پریشان خیالی، او را به مرز جنون رسانده بود. این اندوه توانفرسا و بی پایان قامتش را درهم پیچیده بود. فضای سنگین حاکم بر خانه عذابش می داد. به هر سو که می چرخید بوی کاظم به مشامش می رسید. چون یعقوب سرگشته پیراهن یوسفش را بر دیده می فشرد و اشکها بر گونه جاری می ساخت. پس از مدتی ناگزیر از آن خانه نقل مکان کرد و به محل دیگری اسباب کشی نمود. اتاقی کوچک و نمور اجاره کرد و زندگی خود را از سر گرفت.
هنوز هم امید خود را از دست نداده بود. هر از چند گاهی نومیدانه به خانۀ قبلی سر می زد تا شاید نامه ای از کاظم به آن آدرس رسیده باشد. هر بار که از صاحبخانه پاسخ منفی می شنید آهی ژرف و جانسوز از اعماق سینه بیرون می داد و سرافکنده و نگران راهی خانه می شد.
به این ترتیب هفته ها به ماه تبدیل می شدند و ماه به سال. عاقبت پس از یک سال دوندگی، از سوی وزارت خانه طی نامه ای وی را به آنجا فراخواندند. ظاهراً توانسته بودند آدرس جدید او را بیابند. نخستین اقدام قاسم پس از دریافت آدرس، ارسال نامه ای بلندبالا به سوی برادر بود.
این بار سعی کرده بود به جای پند و اندرز دست تضرع و نیاز به سوی او دراز کرده و عاجزانه از وی بخواهد که حتی مدت کوتاهی هم که شده به ایران بازگردد. پس از ارسال نامه با شور و هیجانی وصف ناپذیر به انتظار وصول نامه لحظه شماری می کرد. برای شمارش روزها هر صبح بر دیوار اتاق خطی می کشید تا معیار زمان را به دست آورد.
چند هفته بعد برخلاف انتظار نامۀ کاظم را دریافت داشت. چنان ذوق زده بود که اشک چون چشمه از چشمانش می جوشید و فرو می ریخت. در اوج احساسات شدید و هیجان آمیز، با دیدگانی اشکبار از خانه بیرون آمد و به نزد پسر همسایۀ سابق شتافت.
رهگذران با شگفتی وی را نظاره می کردند. گاه می خندید و گاه می گریست و با صدای بلند با خود سخن می گفت. عده ای به تصور این که با دیوانه ای مواجه گشته اند خود را از مسیرش به کنار می کشیدند. در آن لحظه دنیا به او تعلق داشت و شادی از سیمایش می تراوید. نامۀ کاظم مختصر و خشک بود چنان رسمی وی را مخاطب قرار داده بود که قلبش قرین اندوه گردید.
بی پروا بر او تاخته بود که چرا با نگارش نامه و یادآوری گذشته ها ذهن او را آشفته گردانیده است! تکرار کرده بود که تمایلی به بازگشت ندارد و در آنجا اوقات خوشی را می گذراند. پیشنهاد کرده بود اگر مایل به دیدارم هستی می توانی برای دیدنم به اینجا بیایی و اگر توانایی مالی نداری حاضرم تمام هزینۀ رفت و برگشتت را پرداخت کنم اما از من مخواه که به ایران بازگردم و...
قاسم به هیچ وجه انتظار چنین پاسخی را نداشت. با پشت دست اشک چشمانش را پاک کرد و سعی کرد بر خود مسلط شود. با قلبی آکنده از اندوه به خانه بازگشت. ساعتی به عکس کاظم خیره ماند و چون دیوانگان خندید و گریست. هیچ نیرویی قادر نبود غم و محنت را از قلبش بزداید.
سعی می کرد با شکیبایی و خویشتن داری با قضیه برخورد کند. تقدیر سرانجام آن دو را برای همیشه از هم جدا کرده بود. بغضی تلخ بیخ گلویش چسبیده بود و هرچه می گریست اشکش پایانی نداشت. تصمیم گرفت باز هم برایش بنویسد و او را به بازگشت ترغیب کند. هر چند که مواجهه با این جریانات برایش تلخ و ناگوار بود لهذا حاضر بود خود را به دریا افکند، یا در میان آتش اندازد اما دل برادرش را نشکند و به خواسته هایش احترام بگذارد. حال که او چنین راهی را برگزیده بود چاره ای جز پذیرفتن نداشت. کاظم حق داشت اختیار زندگیش را در دست بگیرد و قاسم به خاطر احساسات خود نمی بایست وی را در فشار و تنگنا قرار دهد.
در آخرین نامه به نوشتن جواب کوتاهی اکتفا کرد و گفت:
«من تو را در انتخاب راهت سرزنش نمی کنم. نیک بختی و سعادت تو آرزوی قلبی من است. هر کجا که باشی برایت دعا می کنم که نردبان ترقی را طی نمایی. بهتر است به فکر من هم نباشی. بالاخره هر جوری که شده جور زمانه را تحمل کرده و گلیم خود را از آب بیرون می کشم. فقط از خداوند قادر متعال می خواهم تو را از فساد و پلیدی مصون بدارد و به راه راست هدایت کند.»
قاسم نامه اش را فرستاد اما هرگز پاسخی دریافت نداشت. از لحاظ روحی روز به روز تحلیل می رفت. تنها آرزویش دیدار مجدد برادر بود و می دانست که امری محال است. وجود منتظرش در سکوت و تنهایی می پوسید. زمان برایش به کندی می گذشت.
ساعتها کار طولانی و بی وقفه او را از پا درآورده بود. برای فراموش کردن جور و جفای برادر خود را غرق کار کرده بود. در پایان روز، سرانجام کرکرۀ مغازه را پایین می کشید و به سمت خانه به راه می افتاد. آبی به دست و صورت خود می زد و وارد اتاق می شد. با دیدن عکس کاظم خستگی کار از تنش خارج می شد.
در تنهایی همواره حضور خدا را در کنار خود احساس می کرد. سحرگاهان که جهت ادای نماز از خواب برمی خاست در داخل حیاط کنار حوض می نشست و به جست و خیز ماهی های قرمز خیره می ماند و خاطرات ایام گذشته در ذهنش جان
می گرفت.
چگونه می توانست بپذیرد که کاظم با جاه طلبی خود باورهای ذهنی او را درهم بریزد؟ چگونه می توان تا بدین پایه ناسپاس بود و محبتهای برادر را زیر پا نهاد و بر آن همه شور و احساس خط بطلان کشید؟ یقین داشت که کاظم اسیر غرور و تکبر گشته است. آری پرندۀ غرور و نخوت بر بالای سرش به پرواز درآمده و سایه اش را بر سرش گسترانیده بود.
او اینک در اوج تنهایی، بی یار و یاور به آینده می اندیشید. برای نخستین بار در زندگی احساس پوچی می کرد. حاصل سالها تلاش بی وقفه، تنهایی و کنج عزلت نشستن بود. نه دل و دماغ کار کردن داشت نه امید و آرزویی به فردا.
روزها با درونی پرآشوب پایش را از قاب در بیرون می نهاد و شب خسته و دل مرده بی هیچ شور و شوقی به خانه بازمی گشت. همیشه تنهای تنها بود. در تمام آن سالها از هیچ غریبه و آشنایی کمک جدی نگرفته بود و تا آن زمان ناملایمات را تحمل کرده و روی پاهای خود ایستاده بود. اما اینک تحمل این وضع را برای خود دشوار می دید. از در و دیوار خانه باران غم می بارید. چقدر از این زندگی خسته شده بود.
سالها به دنبال هم گذشتند. سالها انتظار کشید، از شنیدن پای هر رهگذری، از صدای زنگ در، از سایۀ هر عابری، هیاهویی پر آشوب در وجودش به پا می شد. غم هجران کاظم تاب و توانش را بریده بود. با گذشت ایام زندگیش جریان عادی خود را از سر گرفت. روزها با دلگرمی به کار می پرداخت. اگر کار می کرد تنها به این دلیل بود که محتاج کسی نگردد. می خواست برای روزهای پیری و از کار افتادگی خود ذخیره ای داشته باشد. او انسان مآل اندیشی بود.
روزی از روزها که از سر کار به خانه بازمی گشت و غرق در تفکرات خود بود ناگهان کسی او را به نام خواند. حیرت زده به جانب صاحب صدا برگشت و در نهایت شگفتی اقدس خانم را به همراه دخترش دید. به قدری از این دیدار شادمان گشت که گویی پس از سالها دوری خواهری مهربان را می بیند. هر سه نفر در حاشیۀ پیاده رو به احوالپرسی پرداختند.
اقدس خانم با این که خود پیر و خمیده گشته بود، مع هذا از این که قاسم را در آن سن و سال پیرتر و ناتوان تر از گذشته ها می دید سخت متعجب بود لذا نتوانست حیرت خود را کتمان دارد و پرسید:
- آقا قاسم مثل این که زندگی بهت نساخته! آخه خیلی داغون شدی! اول نشناختمت و با شک و تردید صدات کردم. زیاد هم مطمئن نبودم که خودتی.
قاسم آهی کشید و پاسخ داد:
- زندگیه دیگه اقدس خانم چیکار می شه کرد! راستی از مشتی چه خبر؟ حالش چطوره؟
این بار اقدس خانم بود که آه پر سوزی از اعماق سینه بیرون داد و گفت:
- شما که رفتی و به کل مارو فراموش کردی. دیگه نگفتی تو گوشه ای از این تهرون بزرگ خواهری داری و شوهر خواهری! نکنه از ما خطایی دیدی که دیگه سراغی ازمون نگرفتی؟
- این حرفا چیه اقدس خانم، هر جا که باشم زیر سایۀ شما هستم. فکر می کنین اون قدر ناسپاسم که محبتهای شمارو فراموش کرده باشم! به خدا گرفتاری فرصت نمی ده.
- بله امان از گرفتاری و مشغله، به هر حال راجع به مشتی می گفتیم. متأسفانه مشتی 2 ساله که عمرشو داده به شما. من حالا با دخترم زندگی می کنم.
چهرۀ قاسم درهم رفت و با تأثر سری تکان داد و در حالی که نم اشکی در دیدگانش دیده می شد گفت:
- خدا رحمتش کنه، خدا بهتون صبر بده. هیچ خبر نداشتم وگرنه برای عرض تسلیت خدمت می رسیدم.
- مهم نیست مرگ دست خداست. همۀ ماها چند روزی مهمون این دنیا هستیم حالا یکی زودتر یکی دیرتر. خُب شما چیکار می کنی؟ راستی حال آقای دکتر ما چطوره؟ خیلی دلم واسۀ پسرم تنگ شده، دلم می خواد برم مطبشو و خودمو به عنوان یه مریض نشونش بدم ببینم مارو می شناسه!
قاسم سرش را به زیر انداخت. تأثر و غم در سیمایش دیده می شد. دروغ در ذاتش نبود، نمی توانست خلاف واقع چیزی بگوید. اقدس خانم که سکوت او را دید گره ای به ابرو انداخت و با نگرانی پرسید:
- چی شده آقا قاسم طوری شده؟ مثل این که از حرفام ناراحت شدی؟
- نه چیز مهمی نیست.
- نکنه خدای نکرده واسۀ آقای دکتر اتفاقی افتاده که ما نمی دونیم؟
- نه گفتم که چیز مهمی نیست. راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، کاظم چند سالی می شه که به خارجه رفته. گویا آب و هوای اونجا خیلی بهش ساخته چون که تنها برادرشو از یاد برده و دیگه باهام تماس نمی گیره.
- یعنی حاجی حاجی مکه؟! عجب دوره زمونۀ بی وفایی شده! اصلاً نمی شه باور کرد! پس شما هم مثل من تنها مونس تو از دست دادی و یکه و تنها شدی! این دنیا به هیچ کس وفا نکرده. یعنی ممکنه اون محبتهای شما رو فراموش کرده باشه!؟ من که اصلاً باورم نمی شه. آقا کاظم جوان معقول و سر براهی بود!
- مهم نیست اقدس خانم، امیدوارم هر کجا که هست خدا اونو در پناه خودش حفظ کنه. من اگه کاری کردم فقط وظیفه امو انجام دادم و به جز خدا چشم امیدی از کسی ندارم.
- خدا اجرت بده آقا قاسم خوبی هیچ وقت فراموش نمی شه. حالا که تنهایی لااقل بیا به ما سری بزن.
- چشم حتماً خدمت می رسم.
قاسم پس از گرفتن آدرس اقدس خانم از آنها خداحافظی کرد و به راه خویش ادامه داد. همان شب هنگام ادای نماز، دست دعا به سوی آسمان دراز کرد و با قلبی مالامال از رنج و اندوه با خدای خود راز دل کرد:
- خداوندا تو دانا و توانایی، تو قادر متعالی، از تو می خواهم تا قبل از این که به سرای باقی بشتابم مرا به تنها آرزویم برسانی. بگذار فقط یک بار هم که شده کاظم را از نزدیک ببینم آن وقت جانم را بستان.
ده سال گذشت. برف پیری بر چهره و محاسن قاسم نقش بسته بود. بیست سال پیرتر از سنش نشان می داد. قلبش بیمار بود و تنش رنجور. هنوز در همان مغازۀ کوچک کفاشی مشغول به کار بود و در خانه ای اجاره ای روزگار می گذراند. تنها همدم و یگانه مونسش رادیوی جیبی اش بود که اوقاتش را با گوش دادن به آن می گذراند.
در یکی از روزها که به اخبار رادیو گوش می داد خبر حیرت آوری توجه اش را به خود جلب کرد. گوینده در قسمتی از سخنانش اعلام کرد، یک پزشک ایرانی که به تازگی از خارج از کشور بازگشته موفق شد بزرگترین عمل جراحی قلب را روی کودکی انجام دهد. این پزشک که کاظم عادل نام دارد در حال حاضر در بیمارستان ... مشغول طبابت می باشد و...
با شنیدن نام کاظم قلبش یک باره فرو ریخت و با ولع فراوان خود را به سمت رادیو کشید و صدای آن را بلندتر کرد. گوینده ادامه داد:
- در پی این عمل موفقیت آمیز همکاران ما با دکتر عادل گفتگویی انجام داده اند که توجۀ شما را به آن جلب می نماییم.
دقایقی بعد قاسم صدای او را شنید که در مورد نحوه عمل به پرسشهای گزارشگر پاسخ می داد. در آن لحظه تمام اندامش از شوق می لرزید. به گوشهایش اطمینان نداشت. یعنی کاظم به وطن بازگشته بود بدون این که برادر را در جریان بازگشت خود قرار دهد؟
زمان دور و درازی از آخرین دیدارشان می گذشت. 12 سال گذشته بود، قاسم نمی دانست الان برادر چه تیپ و قیافه ای دارد. آیا ازدواج کرده و زن و فرزند دارد؟ آیا همان طور جوان و خوش قیافه است؟ قلب بیمار قاسم در سینه تلاطم داشت. شوق دیدار چنان در وجودش شکوفا گشته بود که آرام و قرار از وی سلب شده بود.
تصمیم گرفت به دیدن کاظم برود. هر طوری که شده باید با او مواجه می شد. آن روز به درستی نتوانست به کارهایش بپردازد. به دلیل ضعف و کم سویی چشمانش شبها زودتر از گذشته به خانه می آمد. نیرویش رو به تحلیل بود. سابقۀ بیماری قلبی داشت. یک بار دو سال پیش دچار عارضۀ سکته شده بود اما خطر تا حدودی برطرف گردیده بود.
از نظرش واقعۀ شگفت انگیزی بود! برادرش متخصص قلب بود و او امیدوار بود که روزی به دست کاظم مداوا شود و اگر قرار بود بستری شده و تحت عمل جراحی قرار بگیرد چه بهتر که این کار به دست کاظم صورت پذیرد. چقدر از موفقیت او احساس غرور می کرد!
شام مختصری خورد و پس از ادای نماز به رختخواب رفت. فکرش آشفته بود. شادی و غم هر دو در وجودش موج می زد. شادی دیدار برادر و غم این که آیا او را در چنان شرایطی خواهد پذیرفت؟ شاید قاسم در نظر او مرده ای بیش نبود. مگرنه این که او سالها در همین خانه زندگی کرده بود و کاظم آدرس محل زندگیش را هم داشت اما دو خط نامه را در طی این همه سال از او دریغ داشته بود. اکنون که کاظم برای خود فرد شاخص و ممتازی گشته بود صلاح بود به دیدنش برود و به عنوان یک برادر در کنارش قرار بگیرد؟
تا صبح دیده بر هم ننهاد. چند بار قلبش دچار بحران گردید که با مصرف قرص و دارو از ناراحتی آن کاست. نمی دانست چه تصمیمی بگیرد. صبح مثل هر روز به مغازه رفت. نگاهی به اطرافش انداخت. تمام وسایل و ابزارش مانند او پیر و مستعمل گشته بود. دکانی کوچک و بیغوله مانند! کاظم به چه چیز او فخر بفروشد؟ به چه چیز او دل خوش بدارد؟ یک برادر، مشهور و نام آور، و آن دیگری؟...
در میان اوهام و تصورات درهم و برهم بناگاه از جا برخاست. دست و رویش را شست و کرکرۀ مغازه را پایین کشید. در برابر نفس خود یارای مقاومت و پایداری نداشت. اسم بیمارستان را که از رادیو شنیده بود به خاطر داشت. با سرعت سوار تاکسی شد و به سمت بیمارستان به راه افتاد.
هرچه به مقصد نزدیکتر می شد هیجان و اضطرابش فزونی می گرفت. در دل می گفت خدایا کمکم کن، به من قدرت مقاومت بده... عنان اختیار از کف داده بود. وقتی از تاکسی پیاده شد پاهایش به فرمانش نبود. به دشواری می توانست هیجان خود را کنترل کند.
وقتی به نگهبانی دم در نزدیک می شد حقیقتاً حالت مرد نزاری را داشت که در حال احتضار است. مؤدبانه گفت که به ملاقات دکتر عادل آمده است. مرد نگهبان او را به قسمت اطلاعات راهنمایی کرد. در باجه اطلاعات مردی اخمو با چهره ای عبوس و خشن نشسته بود. در پاسخ او گفت:
- باید با مسئول بخش تماس بگیرم.
بعد گوشی را برداشت و دو شماره را با انگشت چرخاند. بعد از ارتباط مکالمه، کلماتی بین او و شخص مخاطب رد و بدل گشت. سپس با خونسردی گوشی را نهاد و گفت:
- برو طبقه سوم قسمت پذیرش.
و با دست به آسانسور اشاره کرد. در نگاهش تحقیر موج می زد. قاسم می دانست که با آن سر و وضع در چنان جایی وصلۀ ناجوری را می ماند که بر لباس فاخری دوخته شده باشد! بی توجه به نگاه کنجکاو و دریدۀ مرد راه پله ها را در پیش گرفت. چنان هیجانه زده بود که نفهمید چگونه پله های سه طبقه را طی کرده است.
در قسمت پذیرش خانم پرستاری با چهرۀ بی تفاوت نشسته بود و به صورتش کرم پودر می مالید. وقتی فهمید که قاسم جهت ملاقات دکتر آمده است پوزخندی زد و پرسید:
- بیماری؟
- هم بله و هم نه.
- یعنی چی؟ اینم شد جواب؟! اگه مریضی باید واست پرونده تشکیل بدن، اگه نیستی پس چرا به اینجا اومدی؟
- فقط می خوام آقای دکتر رو ببینم.
زن موهای بلندش را از صورت کنار زد و پرسید:
- از آشنایان دکتر هستی؟
- بله.
- پس کار خصوصی داری؟
- بله.
- ولی دکتر کسی رو به حضور نمی پذیره مگه بیمارانی رو که پرونده داشته باشن، اونم با تعیین وقت قبلی.
- خُب اگه بخوام پرونده تشکیل بدم چقدر طول می کشه تا نوبتم بشه؟
- تقریباً سه ماه.
- سه ماه!؟
- بله سه ماه!
- ولی تا اون موقع من می میرم.
- خُب به دکتر دیگه ای مراجعه کن.
- نه نمی تونم، اون تنها طبیب درد منه.
- بالاخره من نفهمیدم شما مریض هستی یا نه!؟
- خانم تو رو خدا هیچ راهی نداره زودتر به من وقت ملاقات
بدین؟ مثلاً همین امروز، حاضرم تا شب هم صبر کنم.
- گفتم که نمی شه.
- حتی اگه به آقای دکتر بگین یکی از بستگانش به ملاقاتش اومده؟
زن با کنجکاوی سر تا پای او را از نظر گذراند و گفت:
- شما از بستگان دکتر هستی؟
- بله همین طوره.
- پس مریض نیستی؟
- چرا مریض هستم، بیماری من در صورتی خوب می شه که دکتر رو ببینم.
زن تصور کرد با دیوانه ای روبرو گشته است. از جوابهای بی سر و ته او هیچ چیز دستگیرش نشده بود بنابراین رو ترش کرد و گفت:
- آقا اینجا بیمارستانه وقت منو نگیر! اگه مریضی بفرستم برات پرونده تشکیل بدن، اگه مریض نیستی لطفاً مزاحم نشو.
قاسم در تمام طول عمر مردی متین و کریم النفس بود و با همگان رفتاری نزاکت آمیز داشت. از تصور این که زن او را مزاحم تلقی کند ناراحت گردید با دستپاچگی دست به دامان زن شد و گفت:
- خانم توجه بفرمایین، من یکی از اقوام نزدیک آقای دکتر هستم. 12 سال آزگاره که حسرت دیدار ایشون تو دلم مونده، الان از راه دوری اومدم فقط به این امید که چند لحظه ایشون رو ببینم و برم حالا اگه ممکنه قلب این پیرمرد بیچاره رو نشکنین و به من عنایتی بفرمایین.
- متأسفانه من نمی تونم کاری براتون بکنم. برای دیدن دکتر باید وقت قبلی بگیرین، کمتر از سه ماه هم نمی شه. من خارج از مقررات نمی تونم کاری بکنم.
قاسم مأیوسانه از آنجا خارج و به طبقۀ هم کف رسید. باورش نمی شد ناامید از آنجا خارج گردد. وقتی از در خروجی بیمارستان بیرون می رفت چهره اش غمگین و درهم فرو رفته بود. دلش نمی آمد آنجا را ترک کند. مدتی کنار در ایستاد و بلاتکلیف به اطراف نگریست، هیچ کس توجهی به او نداشت. ساعتی بعد به ناچار راه خانه را در پیش گرفت.
از فردای آن روز چیزی مثل خوره در وجودش رخنه کرده بود. تحمل یک جا ماندن را نداشت. آن روز هم به امید دیدار برادر راهی بیمارستان گردید و فردا و فرداهای دیگر، اما همۀ تلاشهایش بی ثمر بود. دیدار برادر را آرزویی محال و ناممکن می دانست.
یک روز ناگهان فکری از ذهنش گذشت. یک ماه تمام بود که از کار و زندگیش زده بود و اطراف بیمارستان پرسه می زد. تلاشی بی حاصل و عبث که نتیجه ای جز اتلاف وقت و پریشانی نداشت. این بار تصمیم گرفت از راه دیگری وارد شود. در این یک ماه یک لحظه هم آب خوش از گلویش پایین نرفته بود. از لحاظ مالی در شرایط بدی قرار داشت. وقتی از بیمارستان مراجعت می کرد دل و دماغ کار کردن نداشت در نتیجه هیچ درآمدی نداشت. تصمیم گرفت به این کار بیهوده خاتمه دهد.
نگهبان دم در وقتی با این چهرۀ آشنا مواجه می شد لبخندی بر لب می راند. هفته ها بود که او را هر روز در حال پرسه زدن در آن حوالی می دید. ابتدا به حرکات و رفتارش مشکوک شده بود. سوءظن چنان وجودش را پر کرده بود که تصمیم داشت با مقامات پلیس تماس گرفته و رفع شر نماید. اما دلش برای این پیرمرد ژنده پوش می سوخت. ظاهر قاسم جداً رقت انگیز بود.
قاسم با او به راز دل پرداخت و مرد دانست که او گم کرده ای در بیمارستان دارد. قاسم عنوان کرد که از بستگان دکتر است ولیکن شرم حضور مانع از ملاقات وی می گردد بنابراین از او پرسید به چه طریقی می تواند دورادور دکتر را ملاقات کند؟ قاسم به همین دیدار پنهانی دل خوش بود.
مرد نگهبان در پاسخش اظهار داشت که دکتر معمولاً ساعت 3 بعدازظهر از بیمارستان خارج می شود و او می تواند وی را در هنگام خروج ببیند. و مشخصات اتومبیل دکتر را داد و در پایان افزود:
- وقتی دکتر خواست خارج بشه بهت اشاره می کنم تا اونو بهتر ببینی.
اشک در دیگان قاسم حلقه زد. چیزی نمانده بود از فرط شعف دستان مرد را بوسه باران کند. در کنجی پناه گرفت و به انتظار ایستاد. چه انتظار کشنده ای! ثانیه ها بر جانش نیشتر می زدند. زمان در نظرش به کندی حرکت می کرد. آرام و قرار از وی سلب شده بود.
اندکی به ساعت 3 مانده مرد نگهبان با اشارۀ دست به او فهماند که لحظۀ انتظار به پایان رسیده است. اتومبیلی از دور نمایان شد. مرد نگهبان هم دچار هیجان شده بود. وقتی زنجیر را برای عبور اتومبیل پایین می آورد دستش می لرزید! قاسم با قامتی خمیده و لرزان خود را اندکی جلو کشید.
مردی شیک پوش و با صلابت پشت فرمان اتومبیل مذکور نشسته بود و به آرامی پیش می آمد. قاسم به چشمان خود اعتماد نداشت. آیا این مرد کاظم بود؟ همان کاظم دلبند او! پس چرا چنین شکسته و...
اتومبیل به آرامی از کنارش گذشت، قاسم دنبالۀ افکارش را برید. نزدیک بود سر به دنبال اتومبیل نهاده و خود را زیر پاهای برادر قربانی کند، افسوس که اتومبیل دور شده بود. قاسم چنان به گریه درآمد که رهگذران دقایقی از حرکت باز ایستاده و حیرت زده نگاهش کردند. مرد نگهبان او را کناری کشید و گفت:
- به خودت مسلط باش مرد! بیا چند دقیقه روی صندلی بشین تموم تنت داره می لرزه.
قاسم قلب خود را در مشت فشرد و گفت:
- خدایا شکرت، بالاخره نمُردم و تونستم یه بار دیگه کاظمِ عزیزتر از جانم رو ببینم. خدایا امروز بهترین روز زندگی منه.
سپس این بیت شعر را زیر لب زمزمه کرد:
ز هجر تو نخفتم تا شب تارم سحر گردید
که بالین من از اشک فراق تر گردید
مرد لیوانی آب به دستش داد و با همان لحن گفت:
- پدر آمرزیده نزدیکه سکته کنی! اگه به خودت رحم نمی کنی لااقل به زن و بچۀ بیچاره ات رحم کن! تو که خودت یه پا مجنونی!
قاسم آب را لاجرعه سر کشید و گفت:
- دوازده سال در آرزوی دیدن چنین روزی سوختم و آتیش گرفتم، بهم حق بده اختیار از دست بدم و از خود بی خود بشم. هیچ کس از درد درونم باخبر نیست.
در صبحی سرد و بارانی بار دیگر همان راه را تکرار کرد. پالتوی مستعملی را روی تن پوش مندرسش کشیده بود که او را از گزند سرما مصون بدارد. باد به صورتش شلاق می زد. آفتاب بی رمق از پس ابرها سر به در آورده بود اما هیچ گرمایی از خود نداشت.
قاسم این بار مصمم تر از پیش گام برمی داشت. از یادآوری خاطرۀ روز گذشته خنده ای بر لبانش نقش بست. خنده ای دردآلود! دیروز هنگامی که اتومبیل کاظم از در خارج می شد قاسم خود را سر راه او قرار داده و با عجز به برادر نگریسته بود. از وی تقاضا کرده بود دقایقی چند درنگ نماید. کاظم که از دیدن این پیرمرد نحیف و ژنده پوش متحیر مانده بود به تصور این که با گدای بینوایی مواجه شده است اسکناسی را با تحقیر به سمت او گرفته بود...
قاسم چنان از این برخورد غافلگیر شده بود که زبان در دهانش قفل شده و از ادامۀ گفتار باز مانده بود. یعنی تا این حد تغییر کرده بود که برادرش او را نشناخته بود! کاظم وقتی امتناع او را از دریافت پول دیده بود پا روی پدال گاز نهاده و از آنجا دور شده بود! اینک قاسم تصمیم داشت هر طور که شده با او مواجه گشته و خود را به وی معرفی کند.
مرد نگهبان با مهربانی او را پذیرفت و قاسم تا خروج کاظم به انتظار نشست. همین که لحظۀ مقرر فرارسید مرد نگهبان دوان دوان خود را به دکتر رساند و قبل از این که وی سوار اتومبیل شده و از در خارج گردد به شرح ماوقع پرداخت و بدون این که از ماجرای دو برادر آگاه باشد به او اطلاع داد که این پیرمرد بیچاره دو ماه آزگار است که در انتظار دیدار او می باشد و در خفا وی را تحت نظر دارد.
کاظم سخت در حیرت فرو رفت. قیافۀ پیرمرد از ذهنش گذشت. او چنین آشنایی را به خاطر نمی آورد. با این همه در اثر اصرار بیش از حد مرد نگهبان موافقت کرد که مرد ناشناس را چند لحظه ملاقات کند و از مقصودش آگاه گردد. وقتی خبر به گوش قاسم رسید با چنان شعفی به سمت مدخل ورودی بیمارستان گام برداشت که نزدیک بود با سر بر زمین سقوط کند.
وقتی مقابل کاظم رسید زبانش بند آمده بود. از دیدن برادر دلش لرزید. کاظم با دقت چهرۀ برافروختۀ قاسم را ارزیابی کرد، فرد مزبور از نظرش بیگانه می نمود. هیچ نشانه ای از آشنایی در سیمای تازه وارد ندید. با لحن قاطعی پرسید:
- چه فرمایشی داشتید؟
صدای کاظم چون غرش تندر در فضا طنین افکند. قاسم بار دیگر لرزید. قطرات اشک از دیدگانش چکید و بر گونه نشست. کاظم به عمق رنج پیرمرد پی برد و دانست که رازی نهان در سینه دارد لذا با لحن مهربانتری پرسید:
- شنیدم مایل به دیدار من بودید، آیا مشکلی دارید؟ آیا می توانم کمکتان کنم؟
لبخندی بر پهنای صورت قاسم نشست. سکوتش به درازا کشیده بود. به آرامی لب جنباند و گفت:
- دوازده ساله که آرزوی چنین روزی رو داشتم، خوشحالم که برگشتی.
کاظم بار دیگر با دقت سر تا پای او را از نظر گذراند. او که بود که از خاطرات 12 سال پیش سخن می گفت؟! هنوز از بهت و حیرت خارج نشده بود که قاسم افزود:
- حق داری که منو نشناسی، آخه تو الان واسه خودت کسی هستی ولی من چی؟ من هنوز هم همون پینه دوز زحمت کشم! یه کفاش بی مقدار!
آه از نهاد کاظم برآمد. غفلتاً تکانی خورد و گامی به عقب نهاد. دهانش از فرط حیرت باز مانده بود.
- قاسم؟!!
- بله خودم هستم. چیه تعجب می کنی؟ اصلاً انتظار دیدن منو نداشتی؟ شایدم فکر کردی تا حالا مُردم؟
ضربه چنان ناگهانی بود که هنوز کاظم از شوک آن خارج نشده بود. به لبهای بی رنگ و چهرۀ آفتاب سوختۀ برادر خیره ماند. آری حقیقت داشت خود او بود. با وجودی که چهره اش را انبوهی از ریش پوشانده بود هنوز هم جلا و شفافیت چشمان جذابش را حفظ کرده بود. نمی دانست چه عکس العملی نشان بدهد. آیا از یافتن برادر خوشحال باشد یا افسرده و نگران! پاک گیج شده بود. لبش به آرامی جنبید:
- چه جوری منو پیدا کردی؟
- احتیاجی به جستجوی زیاد نبود. تو اون قدر معروف و مشهور شدی که پیدا کردنت چندان هم مشکل نیست.
تا آن لحظه هر دو چند قدمی با هم فاصله داشتند. هر دو در دیدگان یکدیگر خیره ماندند. گردش نی نی چشمانشان شتاب زده بود. ناگهان قاسم اختیار از کف داد و با دیده ای اشک آلود برادر را تنگ در آغوش کشید:
- کاظم عزیزم به وطن خوش اومدی!
یخ غرور کاظم آب شد و یکباره فرو ریخت. او نیز بی هیچ ملاحظه ای برادر را در آغوش فشرد و گفت:
- قاسم خوشحالم که می بینمت.
قاسم صورت برادر را بوسه باران کرد. بر موهایش بوسه نهاد، بر شانۀ مغرور و استوارش بوسه زد، چنان او را غرق بوسه کرد که لبهایش از شوق تیر می کشید. وقتی هر دو بر احساسات خود فایق آمدند، کاظم در ماشین را گشود و گفت:
- سوار شو بریم.
قاسم بی هیچ مقاومتی در کنار او نشست و در را بست. اتومبیل محوطه را طی کرد و به سمت در خروجی به راه افتاد. قاسم از فرط مسرت روی پاهایش بند نبود. احساس می کرد قلبش در حال انفجار است. مرد نگهبان که از دقایقی پیش هر دو نفرشان را زیر نظر داشت با شادمانی زنجیر را پایین کشید. کاظم اسکناس درشتی را کف دستش نهاد و گفت:
- تو امروز گم شدۀ منو بهم برگردوندی و لایق مژدگانی هستی.
آنگاه پا روی پدال گاز نهاد و از آنجا دور شد. در دیدگان مرد نگهبان برق شادی و شعف می درخشید. چقدر از عمل انسان دوستانه اش خرسند بود. تازه به اهمیت کاری که کرده بود پی می برد، از این جهت احساس رضایت می کرد.
مدتی در سکوت گذشت. قاسم با ولع و مشتاقانه چشم از کاظم برنمی گرفت. گویی با نگاهش می خواست او را ببلعد! کاظم پرسید:
- هنوز هم تنهایی یا این که عائله مند شدی؟
قاسم شانه هایش را بالا انداخت و جواب داد:
- مثل سابق، هیچ چیز تو زندگی من فرق نکرده، به جز یک چیز! حالا که تو رو دیدم احساس می کنم تازه از مادر متولد شدم. تو چی؟ ازدواج کردی؟
- بله، یه دختر 5 ساله دارم.
- وای خدا جون! چرا زودتر حدس نزدم. راستی که من چقدر
احمقم! راست می گن که آدم وقتی پیر می شه خرفت و کودن می شه!
کاظم سیگاری آتش زد و گفت:
- اولش اصلاً نشناختمت، آخه خیلی عوض شدی!
- تو هم همین طور، تو ذهنم تو رو جوونتر از حالا مجسم کرده بودم. ولی تو چرا؟
- خُب دیگه، هر کسی به نحوی با زندگیش کنار می آد. خُب تعریف کن ببینم تو این سالها چیکار کردی؟
- نه بهتره تو تعریف کنی. من هیچ زندگی پرماجرایی نداشتم که قابل ذکر باشه.
- یعنی می گی من داشتم؟ چه چیزی باعث شده این فکر رو بکنی؟!
- خُب هرچی باشه تو 12 سال دور از وطن بودی، لابد چیزهایی تعریف کردنی زیاد داری ولی من که مسافرت نرفتم تا از خاطراتم بگم!
- هرچی از اون سالها گفته نشه بهتره.
قاسم احساس کرد یادآوری خاطرات گذشته برای برادرش چندان خوش آیند نیست لذا دیگر سخنی از این مقوله به زبان نیاورد. ساعتی در خیابانها چرخیدند، آنگاه کاظم پرسید:
- آدرس منزلت کجاست؟ خودم می رسونمت.
سپس ادامه داد:
- ساعت 6 یه جلسۀ مشاوره دارم و ناچارم که خُلف وعده نکنم. آدرس مطبم رو می دم که اگه خواستی بعدازظهرها بیا اونجا دیدنم، ولی سعی می کنم هر وقت فرصت شد خودم بیام بهت سر بزنم.
قاسم آدرس منزلش را داد و در سکوت با افکار خود کلنجار رفت. رفتار کاظم برایش تعجب آور بود. انتظار داشت برادر او را به خانه اش دعوت کند. دلش می خواست با همسر و دختر خردسال برادرش آشنا شود ولی کاظم هیچ تمایلی از خود نشان نداده بود. از خود می پرسید: چرا؟... و پاسخی نمی یافت. هنگامی که نزدیک منزل رسید دستور توقف داد و پرسید:
- نمی خوای بیای تو؟
کاظم دزدانه نگاهی به ساعتش انداخت و جواب داد:
- چرا فقط چند دقیقه.
- پس پاشو بریم.
هر دو پیاده شدند. قاسم در خانه را گشود و او را به درون دعوت کرد و گفت:
- چند ساله که تو این خونه مستأجرم، البته صاحبخونه جای دیگه ای زندگی می کنه و کاری به کارم نداره و هر چند ماه یک دفعه می آد و اجاره خونه اشو می گیره و می ره. همین طور که می بینی اینجا فقط یه اتاق داره که اونم در اختیار منه. نه رفت و آمدی دارم و نه سر و صدایی. منم و سایه ای از گذشته هام.
کاظم حیرت زده و کمی تحقیرآمیز زوایای اتاق را از نظر گذراند و با شگفتی پرسید:
- چه جوری می تونی تو این خرابه زندگی کنی؟
قاسم لبخند تلخی زد و گفت:
- بین زندگی من و تو زمین تا آسمون فرقه! می خوای جلال و جبروت یه آقای دکتر رو با یه پینه دوز مفلس مقایسه کنی؟
- تو رو خدا دست بردار! یعنی تو این همه سال تو همچین جایی زندگی می کردی؟ اینجا مثل خونۀ ارواحه!
- انتظار داشتی با حقوق کارگری، تو کاخ زندگی کنم؟! همینم که دارم از سرم زیادیه!
- اینجا خیلی ترسناکه! اصلاً قابل زندگی نیست. بوی نا آدمو خفه می کنه!
- می بینی که تا حالا خفه نشدم! من تنها نیستم. اولاً که خدا رو دارم و اون تنها حامی منه، وانگهی، نگاه کن، عکستو می بینی؟ بعد از خدا تموم دلخوشی من به اون عکسه. همیشه کنارش می شینم و باهاش درددل می کنم. شاید باور نکنی ولی اون عکس جون داره و باهام حرف می زنه.
کاظم ناباورانه نگاهش کرد. از صحت عقل او دچار تردید شده بود. بین عقاید او و افکار برادرش فرسنگها فاصله بود. لحظه ای به قاب عکس خود خیره ماند. چقدر نسبت به گذشته ها فرق کرده بود! اصلاً همه چیز عوض شده بود.
- می خوای برات چایی دم کنم؟
- نه دیرم می شه باید برم.
- من هنوز از دیدنت سیر نشدم.
- بازم فرصت هست، وعدۀ دیدار ما فردا شب تو مطب.
- می ترسم بازم تو رو از دست بدم. می ترسم همۀ اینا خواب و خیال باشه.
- نگران نباش من دیگه فرار نمی کنم. وقتی برگشتم ایران فکر می کردم حتی یه روز هم نتونم اینجا دوام بیارم ولی حالا به اینجا عادت کردم. همسرمم از اینجا خوشش اومده.
- پس دیگه برنمی گردی امریکا؟
- فعلاً نه، ولی خُب فردا رو چه دیدی؟ هیچ کس از آینده خبر نداره و نمی دونه چی به سرش می آد...
بعد از رفتن کاظم، کنجی نشست و به ملاقات آن روز خود با برادر اندیشید. در نگاه کاظم حالتی به چشم می خورد که قاسم از مفهوم آن سر در نمی آورد. او به کلی دگرگون شده بود. البته قاسم از جهاتی به وی حق می داد. کاظم اکنون مردی مشهور و پرآوازه بود، و به همان نسبت می بایست از زندگی گذشته اش فاصله می گرفت اما نه بدان پایه که احساسات و عواظف برادرانه را هم فدای موقعیت فعلی خود نماید.
بعدازظهر فردا طبق آدرسی که از کاظم داشت سوار تاکسی شد و خود را به مطب رساند. منشی دکتر دختر خانم زیبا و شیک پوشی بود و وقتی قاسم در برابر میزش ایستاد و گفت که با دکتر ملاقات خصوصی دارد شگفت زده و حیران سر تا پایش را برانداز کرد، ابتدا نامش را پرسید آنگاه گوشی تلفن را برداشت و به دکتر اطلاع داد که فردی به نام قاسم به ملاقاتش آمده است.
لحظات پایانی ساعات کار مطب بود و خانم منشی که قصد ترک مطب را داشت به قاسم اجازۀ دخول داد و با دیدگانی کنجکاو و پرسشگر او را که در حال وارد شدن به اتاق دکتر بود از نظر گذراند. اکثراً و شاید تمامی مراجعه کنندگان و بیماران دکتر را افرادی در سطح بالا تشکیل می دادند و تاکنون پیش نیامده بود که فردی با چنان هیبت و ظاهری مندرس به آنجا مراجعه کند به خصوص که از نزدیکان دکتر هم باشد! منشی جوان نمی توانست در ذهن خود توجیهی در این رابطه بیابد.
قاسم لبخندی زد و هم چنان کنار در اتاق ایستاد و با حالتی تحسین آمیز قامت رعنای برادر را نگریست. کاظم در آن روپوش سفید و بیش از حد تمیزش چه جذاب و پرصلابت به نظر می رسید! کاظم سر بلند کرد و متوجۀ او گشت. دست از کار کشید و گفت:
- خوب کردی اومدی، بیا روی صندلی بشین تا من حاضر شم. معمولاً در این ساعت مطب رو تعطیل می کنیم.
قاسم مطیعانه روی صندلی نشست. دکتر روپوشش را روی جارختی آویزان کرد، پس از شستن دست و روی و مرتب کردن خود کتش را به تن کرد. در تمام این لحظات قاسم با ولع به او خیره بود. به رأی العین می دید که یگانه آرزویش برآورده شده است.
دکتر که آمادۀ رفتن بود بار دیگر اطراف را از نظر گذراند، سپس کیف سامسونیت خود را به دست گرفت و گفت:
- بیا بریم.
قاسم بدون هیچ مخالفتی به دنبالش به راه افتاد. سوار اتومبیل که شدند قاسم پرسید:
- کجا می خوای بریم؟
- می ریم خونۀ ما، قبلاً تلفنی با همسرم صحبت کردم و گفتم که تو رو با خودم می آرم خونه. خیلی دلش می خواد تو رو از نزدیک ببینه و باهات آشنا بشه.
- منم خیلی دلم می خواد با خانمت آشنا بشم مخصوصاً اون دختر کوچولوت! راستی اسمشو چی گذاشتی؟
- سونیا.
- سونیا! چه اسم قشنگی! حتماً خودشم مثل اسمش خوشگل و قشنگه؟
- آره همین طوره که می گی. شاید به خاطر اون بود که حاضر شدم برگردم ایران. تو خوشبختانه امریکا رو ندیدی و با محیط اش آشنا نیستی، دلم نمی خواست دخترم تو اون محیط بزرگ بشه و مثل اونا...
کاظم کلماتش را فرو داد و سکوت کرد. قاسم دقیقاً نگاهش کرد و گفت:
- ولی من همیشه فکر می کردم تو امریکا رو به کشورت ترجیح می دی ولی حالا می بینم نظر دیگه ای داری!
- می دونی اونایی که تا حالا پاشونو به اونجا نذاشتن و فقط از دیگرون چیزهایی شنیدن فکر می کنن امریکا بهشت برینه! ولی وقتی پاشون به اونجا کشیده می شه می فهمن که همه چیز سرابه. سراب محض!
آپارتمان کاظم در بهترین نقطۀ شهر قرار داشت. از آنجا می شد مناظر دلپذیر و زیبای شمال شهر را دید. قاسم حقیقتاً خودش را گم کرده بود. ماریا همسر کاظم برخلاف انتظارش چندان هم زیبا و جذاب نبود. چهره اش آرام و بی روح بود. با غرور خاصی با قاسم دست داد. یک لبخند آبکی بر لب راند و با فارسی دست و پا شکسته به او خوش آمد گفت. اما قاسم یقین داشت که تمام این تشریفات پوچ و تو خالی است. زن که او را غیر از این تصور می کرد با اکراه با وی سخن می گفت. در نظر قاسم او موجود غیرقابل تحملی بود که تسلط کاملی به زندگی و همسرش داشت. او سمبل و نمونۀ یک زن خودخواه و متکبر بود.
قاسم در نظر ماریا ناخوشایند می آمد. یقین داشت که با همسرش قابل مقایسه نیست. او کجا و کاظم کجا؟! هیچ وجه اشتراکی بین آن دو وجود نداشت و قاسم از نگاههای سرد و بی اعتنای زن احساس کرد با حضور اجباری خود جمع خانوادگی آنها را به هم زده است و از این بابت خود را ملامت می کرد. اشتیاق دیدار زن و فرزند برادر در او فروکش کرده بود.
سونیا دختری زیبا و ملوس بود اما هیچ به زبان پدری تسلط نداشت و قادر نبود حتی یک کلمۀ دیگر به جز سلام را به فارسی ادا کند. او هم از قاسم دوری می جست و تمام مدت یا با اسباب بازیهایش سرگرم بازی بود یا با زبانی که برای قاسم نامفهوم بود با مادرش گفتگو کرده و به دامانش می آویخت.
وقتی قاسم او را بوسید جیغی کشید و از دستش گریخت و قاسم خجل زده گوشه ای ایستاد. برای انتخاب جا جهت نشستن دچار تردید بود. کاظم دستی به شانه اش کشید و گفت:
- چرا غریبی می کنی؟ بیا روی یکی از این مبلها بشین تا من برگردم. باید لباسمو عوض کنم.
قاسم با احتیاط روی مبل نشست. زن طوری براندازش کرد که گویی ویروس ناقلی را به هم
برچسب ها :
|