آهی میکشمو وارد اتاق میشم... طاهر با دیدن من سرش رو بالا میاره و با چشمای اشکی میگه: اومدی سروش؟... بالاخره تونستی دل بکنی... بالاخره تونستی از اتاق خواهرم بیرون بیای؟...بهت غبطه میخورم سروش... بهت غبطه میخورم... حداقل اینجا نبودی و پرپر شدنش رو نمیدیدی ولی من لحظه به لحظه نظاره گر پر پر شدنش بودم و دم نمیزدم... میبینی چه دیر به حقیقت حرفاش رسیدیم؟.. میبینی؟
«کاش بودنها را قدر بدانیم
به خـــــدا قسم نبودنها همین نزدیکیهاست …»
طاهر: از بس شرمنده ام سروش... از بس شرمنده ام که حد نداره... حتی نمیتونم به سمت اتاقش برم.. حتی نمیتونم تو هوایی نفس بکشم که یه روز نفس میکشید... خوش به حالت سروش.. خوش به حالت... حداقل از اون اتاق کلی خاطره ی خوب داری ولی اون اتاق برای من پر از خاطرات تلخه... پر از اشک... پر از درد... پر از ناله های گاه و بیگاه ترنم.. پر از افسوس این روزهای بیقراری... اون اتاق برای من یادآور روزهای بدبودن من در روزهای خوب بودن خواهرمه...
از حرفای طاهر آتیش میگیرم و دم نمیزنم... شاید حق با طاهر باشه حداقل من زجر کشیدنش رو ندیدم و ساکت نظاره گر نبودم
اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
ولی نه من هم روزهای زیادی رنج کشیدنش رو دیدم و با همراهی بقیه بیشتر از قبل عذابش دادم... چه زود خودم رو تبرئه میکنم...دستم مشت میکنم و سعی میکنم خودم رو کنترل کنم... نمیخوام حال طاهر رو خرابتر از اینی که هست کنم
تک تک جمله های دفترچه جلوی چشمم میان و برام معنا و مفهوم پیدا میکنند
« گاهی هیچکس را نداشته باشی بهتراست،باور کن بعضیا تنهاترت میکنند…»
خودم داغونه داغونم اما سعی میکنم طاهر رو آروم کنم... به سمت طاهر میرمو شونه هاش رو میمالم... با ملایمت میگم:آروم باش طاهر... ترنم راضی نیست اینجور خودت رو عذاب بدی
طاهر: آروم؟... سروش میفهمی چی داری میگی؟...آروم باشم؟... من مستحق بدتر از اینها هستم بعد میگی آروم باشم؟... اگه میدونستی چه جاهایی سکوت کردم هیچوقت نمیگفتی آروم باش...آخ سروش اگه بدونی،اگه بدونی با ترنم چیکار کردم... اگه بدونی چه جاهایی بیخودی محکومش کردم.. اگه بدونی چه جاهایی ازش دفاع نکردم اونوقت این حرفا رو نمیزدی
«خدایا
از تجربه تنهائیت برایم بگو
این روزها سر تا پا گوشم…»
لبخند تلخی رو لبام میشینه... یاد خودم میفتم... یاد برخوردام.. یاد رفتارام... یاد بدقلقی هام... یاد بیخودی متهم کردنام... یاد دعواهای الکیم... یاد تلافیهای بی موردم... یاد زمانی که توی جشن نامزدی مهسا اون پسره مزاحم ترنم شد و من با اینکه میدونستم ترنم بیگناهه باز ترنم رو زیر رگبار حرفام خورد کردم
«دلتنگ که باشی، آدم دیگری میشوی
خشنتر.. عصبیتر… کلافه تر و تلخ تر
و جالبتر اینکه ، با اطرافیان هم کاری نداری
همه اش را نگه میداری
و دقیقا سر کسی خالی میکنی، که دلـتنگ اش هستی…»
چقدر بد کردیم به ترنم.. چه قدر بد کردم با ترنم... بقیه به کنار من چه قدر داغونش کردم..آه پر بغضی میکشمو با همه ی وجودم سعی میکنم که اشک نریزم... هر چند این بغض داره خفه ام میکنه
طاهر: دارم زیر بار این عذاب وجدان داغون و داغون تر میشم
کنارش روی زمین میشینمو با بغض میگم: از من که بدتر نکردی طاهر... از من که بدتر نکردی... اینقدر خودت رو عذاب نده... دیگه دیره برای این عذابها... دیگه دیره.. ترنم با این بغض ها با این التماسها با این عذابها برنمیگرده... اون دیگه نیست طاهر... اون رفته واسه ی همیشه... فقط میتونیم انتقامش رو از اون پست فطرتای آشغال بگیریم... آروم باش مرد... فقط آروم باش و سعی کن جبران کنی
طاهر: نگو مرد، سروش... نگو مرد... من یه نامردم... من راضی شده بودم خواهرم رو بدبخت کنم... من راضی شده بودم تا ترنم با یه مرد زن مرده ازدواج کنه... میفهمی سروش... من به خاطر مادرم راضی شده بودم... من به خاطر مادرم سکوت کرده بودم... من به خاطر مادرم از ترنم گذشته بودم تا پدرم هر کاری دوست داره بکنه... من بیشترین ظلم رو در حقش کردم... اون با من نسبت به بقیه صمیمی تر بود من حق نداشتم با خواهرم این کار رو کنم... من این حق رو نداشتم... ترنم همه ی چشم و امیدش به من بود ولی من به خاطر مادرم تمام اون نگاه های پر از التماس رو نادیده میگرفتم
ضربان قلبم به شدت بالا میره و غمم به اوج میرسه
طاهر: مامان میخواست به هر قیمتی شده ترنم رو از خونه بیرون کنه...اگه ترنم دزدیده نمیشد صد در صدتا الان با اون مرتیکه که سن و سال پدرم رو داشت ازدواج کرده بود... 12 سال از خواهرم بزرگتر بود.. میفهمی؟... 12سال... دو تا بچه قد و نیم قد داشت و من داشتم با این موضوع کنار میومدم... به خاطر مادرم.. به خاطر برادرم... به خاطر پدرم.. شاید هم به خاطر خودم... آره به خاطر خودم هم بود... خسته شده بودم از اون همه حرفی که پشت سرش میزدن... منه بی انصاف هم میخواستم اینجوری همه مون رو خلاص کنم و خدا چه بد مجازاتمون کرد... با بردنش.. آره سروش خدا ترنم رو برد تا اینجوری خلاصمون کنه... به بدترین شکل ممکن دارم تاوان اشتباهاتم رو پس میدم... بدترین ضربه رو ما به ترنم زدیم... خونواده اش... اگه ما میبخشیدیم.. اگه ما شخصیتش رو خورد نمیکردیم هیچکس به خودش جرات نمیداد پشت سرش حرف بزنه
از حرف طاهر تمام تنم یخ میکنه... احساس میکنم خون تو رگام منجمد میشه... باورم نمیشه... درسته در مورد خواستگاری و ازدواج و این حرفا شنیده بودم ولی فکر نمیکردم تا این حد جدی باشه
طااهر: حق با ماندانا بود... ترنم با مرگش خلاص شد... این تاوانه اشتباهات ماست... مرگ ترنم مجازاتیه برای ماهایی که باورش نکردیم... برای ماهایی که عذابش دادیم... برای ماهایی که هیچوقت باهاش نبودیم
دستام رو مشت میکنم و چشمام رو میبندم.... دلم برای مظلومیت ترنم میسوزه... از یه طرف من عذابش میدادم و از یه طرف خونوادش لحظه به لحظه داغونترش میکردن
«غیـــرت مــــــردانه ات کـــــجاست ؟
زمانـــی کـــه معشــــوقه ات از تـــــجاوز تنــهایی رنــــج می کشیـــد ،
بـــه جـــای درکـــش
ترکـــش کــــردى …»
طاهر: کتکهایی که ترنم به سختی تحمل میکرد رو میدیدم... نگاه های ملتمسش رو روی خودم حس میکردم اما هیچ کاری برای نجاتش انجام نمیدادم... اونقدر مغرور بود که التماساش رو به زبون نیاره ولی من نگاه های خسته و بی طاقتش رو میدیدم
یاد اون روزی میفتم که ترنم با سر و صورت کبود وارد شرکت شد... یادمه اون روز حتی نمیتونست از شدت درد به راحتی بشینه
«درد را با چه اندازه می گیرند ؟
درد دارم ؛ از اینــجا تا تـــــو !»
طاهر:میفهمی سروش؟؟... من هیچکار براش نکردم... هیچ کار... فقط تماشاگر نمایش مسخره ی خونوادم بودم
دهنمو باز میکنم تا چیزی بگم اما هیچ کلمه ای از دهنم خارج نمیشه
با بغض ادامه میده: و حالا میفهمم اون کتکها، اون سیلی ها، اون بد و بیراه ها همه و همه به ناحق بوده... خیلی سخته سروش... خیلی سخته بعد از سالها حمایت نکردن از هم خونِت بفهمی که هیچ چیز اون جوری نبود که تو فکر میکردی
به سختی زمزمه میکنم: میفهمم طاهر...
طاهر: نه سروش... نمیفهمی
-اما..........
طاهر اجازه حرف زدن بهم نمیده... با لحنی عصبی ادامه میده: من با ترنم بزرگ شده بودم... حتی اگه تو بهش شک میکردی من این حق رو نداشتم... میفهمی؟... من حق نداشتم بهش شک کنم... آشناییه تو با ترنم فقط توی چند سال خلاصه میشد ولی من سالهای سال باهاش زندگی کرده بودم... همیشه همراهش بودم با خنده های اون خندیده بودم و با گریه هاش درد رو با همه ی وجودم حس کرده بودم... نه سروش من حق شک کردن نداشتم... حتی اگه همه ی دنیا بهش شک کرده بودن باز هم من چنین حقی نداشتم
...
طاهر سکوت میکنه و با ناراحتی به عکس ترنم خیره میشه
من هم حرفی واسه گفتن ندارم... تو این لحظه ها سکوت رو به هر چیزی ترجیح میدم ...چنان به قاب عکس خیره شده که انگار ترنم رو جلوی خودش داره میبینه
طاهر: شرمندتم ترنم.. شرمنده تم... تا روز قیامت هم شرمنده ی نگاه همیشه مهربونت میمونم... دلم از این میسوزه که به خاطر صداقتت محکوم شدی
«این روزها برای تنها شدن،
کافیست صــــــــــــــــادق باشی»
با تموم شدن حرفش از جا بلند میشه و با شونه های افتاده به سمت میزش میره... عکس رو روی میزش میذاره و به سختی میگه: نمیذارم هیچکدومشون قِسِر در برن... انتقام بیگناهیت رو از همه شون میگیرم... مخصوصا از اون بنفشه ی کثافت که نامردی رو در حقت تموم کرد... با دروغ گفتناش... با کمک به دشمنات... با اون اس ام اس های دروغی... با دادن پسورد ایمیلت به هر غریبه ای... با درست کردن اون همه مدارک علیه تویی که اون رو مثله خواهرت میدونستی
با صدای آشنایی که به شدت میلرزه طاهر ساکت میشه
پدر ترنم: طاهر
نگام به سمت در اتاق طاهر کشیده میشه... پدرترنم و نامادریش رو میبینم که بهت زده جلوی در اتاق واستادن... به زحمت ازروی زمین بلند میشم و به طاهر نگاه میکنم...رنگش کاملا پریده... نگاهش پر از استرس و نگرانیه... میدونم نگران پدر و مادرشه... پدری که تازه از بیمارستان مرخص شده و مادری که هنوز هم از شوک اتفاقای اخیر در نیومده
پدرترنم: طـ ـاهـ ـر تـ ـو چـ ـی گـ ـفتـ ـی؟
طاهر با رنگی پریده به پدر و مادرش نگاه میکنه
پدر ترنم: طاهـ ـر بـ ـا تـ ـوام؟... تـ ـو چـ ـی گـ ـفتـ ـی؟... منـ ـظـورت از اس ام اسـ ـای دروغـ ـی چـ ـی بـ ـود؟... بنفشه چه نامـ ـردی ای در حـ ـق ترنـ ـم کـ ـرده؟...
پدر ترنم که ازطاهر ناامید میشه با بهت به سمت من برمیگرده و میگه: سـ ـروش ایـ نـ ـجـ ـا چـ ـه خـ ـبره؟ منظور طـ ـاهر از اون حرفـ ـا چـ ـی بـ ـود؟ تـ ـو بـ ــهـ ـم بـ ـگـ ـو ایـ نـ جـ ـا چــ ـه خـ ـبـ ـره؟
نگام رو از پدر ترنم میگیرم... تحمل شکسته شدن یه پدر رو ندارم ملتمسانه به طاهر نگاه میکنم تا خودش از بیگناهیه ترنم بگه...
پدر ترنم: اصـ ـلـ ـا تـ ـو اینجـ ـا چیکـ ـار میـ ـکنـ ـی مـ ـگه نبـ ـایـ ـد الـ ـان دسـ ـت تـ ـو دسـ ـت نـ ـامزدت باشـ ـی و بـ ـه مـ ـاه عـ سـل رفـ ـته بـ ـاشـ ـی
طاهر درمونده دستی به صورتش میکشه... پدر ترنم همونطور باصدای لرزونش ادامه میده
پدر ترنم: شـ ـما دو نـ ـفر چـ ـتونـ ـه... چرا هیــ ـچی نـ ـمیـ ـگیـ ـد؟
طاهر به زحمت میگه: بابا
پدر و نامادری ترنم به طاهر زل میزنند و با استرس منتظر ادامه ی حرف طاهر هستن... تو همین موقع صدای گرفته ی طاها رو شنیده میشه
طاها: بابا برداشتم میتونیم بری...............
طاها با دیدن ما حرف تو دهنش میمونه
طاها: چی شده؟
طاهر نفسش رو به زحمت بیرون میده و با بیچارگی به من خیره میشه
به ناچار به سمت طاها میرمو اون رو از اتاق دور میکنم
طاها: سروش چه اتفاقی افتاده؟
با ناراحتی میگم: پدرت حرفای طاهر رو وقتی که داشت در مورد بیگناهی ترنم با من حرف میزد شنید
طاها: نـــــه
سرمو با تاسف تکون میدم
طاها: خدایا طاهر نباید هیچی بهشون بگه
هیچ حرفی واسه گفتن ندارم
طاها: اه... نباید میاوردمشون... باید تنها میومدم... الان چیکار کنیم؟
-فقط باید منتظر باشیم ببینیم چی میشه؟
طاها: اگه طاهر بهشون بگه پدر و مادرم طاقت نمیارن
-اگه ازشون مخفی هم کنه بالاخره یه روز میفهمن... هر چند حس میکنم تا همین الان هم یه چیزایی فهمیدن
طاها: آخه الان حالشون خوب نیست دکتر گفته باید از استرس و هیجان دور باشن... مادرم هنوز از شوک در نیومده... پدرم هم که دیگه وضعش معلومه
آهی میکشم و هیچی نمیگم
طاها: اه.. لعنت به من... همش تقصیر منه
-مگه نگفته بودین خونه ی پدربزرگتون زندگی میکنید؟
طاها: چرا ولی بعد از مدتها وقتی دیدم یه خورده حالشون بهتره به زور راضیشون کردم بیان بیرون تا هم یه هوایی بخورن هم بریم به خونه ای که نزدیک خونه ی پدربزرگ برای فروش گذاشته شده بود یه نگاه بندازن... خودم ا قبل دیده بودم... برای همیشه که نمیتونیم تو خونه ی پدربزرگم زندگی کنیم اینجا هم که یادآور ترنم و ترانه هست دیگه خودت میدونی که چقدر تحملش سخته... مامان و بابا رو بردم و خونه رو دیدن اونا هم که حوصله ی گشت و گذار نداشتن زود خونه رو پسندیدن ولی از اونجایی که هیچکدوم از مدارک همراهم نبود خواستم بیام خونه مدارکم رو بردارم که بابا پاش رو تو یه کفش کرد که اونا هم بیان.. آخرش رو هم که میبینی اون چیزی شد که نباید میشد... اصلا یادم نبود طاهر اومده... صبح بهم گفته بود... حماقت کردم
-خودت رو اذیت نکن طاها... تو که نمیخواستی اینجور.............
صدای داد پدر ترنم حرف من رو قطع میکنه: یکی به من بگه تو این خراب شده چه خبره؟... طاهر چرا لالمونی گرفتی؟طاها با نگرانی نگاهی به من میندازه و بعد از چند لحظه به سمت پدرش میره
طاها: بابا بهتره بریم توی راه همه چیز رو براتون تعریف میکنم
پدر ترنم: نه... همین جا بگو... اون خزعبلات چی بود که طاهر در مورد ترنم میگفت
نامادری ترنم که به گفته ی طاها و طاهر مدتها بود از حرف زدن فراری بود دهنش رو باز میکنه و به سختی میگه: طاهر، مادر چی شده؟... اون حرفا چی بود که میزدی؟... چون دلتنگش بودی اون حرفا رو زدی مگه نه؟
دلم میخواد از این خونه و آدماش فرار کنم
اشک از گوشه ی چشم طاهر سرازیر میشه
طاها: آره مامان... از دلتنگی بود... حالا راه بیفتین بریم... بابا بزرگ نگران میشه ها
پدر ترنم با داد میگه: طاها چی رو میخوای از من مخفی کنی؟
نامادری ترنم: طاهر چرا چیزی نمیگی؟
طاهر: نه مامان
طاها: طاهر
نامادری ترنم: چی؟
طاهر: نه مامان... اون حرفام از روی دلتنگی نبود
طاها: ط.........
پدر ترنم به سمت طاها برمیگرده و میگه: طاها تو یکی خفه شو
بعد هم نگاش رو از طاها میگیره و با ترس به طاهر خیره میشه... ترسی که سعی میکنه پشت کلام پر جذبه اش مخفی کنه
پدر ترنم: تو هم درست و حسابی بنال ببینم چی میگی
طاهر گوشه ی میز رو میگیره تا بتونه سر پا بمونه
با بغض میگه: بابا اون حرفام چیزی جز حقیقت نبودن... آره حدستون درسته... همون حدسی که سعی دارین انکار کنید درسته... ترنم بیگناه بود...
پدر ترنم بهت زده میگه: چی؟؟
طاهر لبخند تلخی میزنه و ادامه میده: خواهرم بیگناه بود... آره خواهر من... دختر تو... ترنمی که سالهای سال در اتاق مجاور من به سختی زندگیش رو میگذروند بیگناه بود
پدر ترنم به دستگیره در چنگ میزنه تا نیفته... با صدایی که لرزشش کاملا هویداست میگه: طاهر میدونم ترنم رو خیلی دوست داشتی ولی با انکار من و تو هیچی عوض نمیشه
طاهر ناخودآگاه صداش بالا میره... میدونم دست خودش نیست
طاهر: من میگم دخترت بیگناه بود... پدر اون دختری که از خونواده طرد شد بیگناه بود... من گناهش رو انکار نمیکنم چون اصلا گناهی مرتکب نشده بود
سست شدن زانوهای پدری رو میبینم که یه روز با بیرحمی تمام دخترش رو نادیده گرفت
طاهر: میفهمین پدر؟... دختری که داشت زیر دست و پای شما جون میداد و فریاد میزد من کاری نکردم واقعا کاری نکرده بود...
پدر ترنم در حال افتادن بود که طاها به بازوش چنگ میزنه و کمک میکنه رو پاش واسته... همه ی سنگینی پدر ترنم روی طاهاست... حتی نمیتونم قدم از قدم بردارم تا کمک حالشون باشم
طاها با داد میگه: طاهر تمومش کن
دلم داره آتیش میگیره... پدر ترنم دهنش رو باز میکنه تا یه چیز بگه اما طاهر اجازه نمیده... طاهر بی توجه به حرف طاها به مادرش نگاه میکنه و با ناله ادامه میده:آره مامان... دختر هووت بیگناه بود... همه ی اون اس ام اسا، اون ایمیلا، اون عکسا، همه و همه کار دوستش بود... کار بنفشه... کار همون دختری که مادرش جلوی شما رو گرفت تا به ترنم بگید دور دخترش رو خط بکشه... تا ترنم به دختره هرزه اش هرزگی رو یاد نده... نمیدونست دخترش ختم این کاراست
نامادری ترنم دستش رو جلوی دهنش میگیره و سرش رو به شدت تکون میده
طاهر: مامان دارم میمیرم از این همه عذاب وجدان... یادتونه گفتم نکنید گفتم با ترنم این کار رو نکنید اما شماها گوش ندادین الان من دارم تاوان کوتاهی هام رو میدم شما هم تاوان انتقام مسخره تون رو ... به قول ماندانا ترنم نمرد... من و شماها ترنم رو کشتیم
نامادری ترنم زمزمه وار تکرار میکنه... دروغه.. دروغه و کم کم صداش اوج میگیره و با داد میگه: داری دروغ میگی... همه ی حرفات دروغه
حس میکنم رفتار طاهر دست خودش نیست چون با داد میگه: دروغ نیست... ماها ترنم رو کشتیم.. اون بیگناه بود... همونطور که خودش گفته بود کاری نکرده بود
جیغ های نامادری ترنم خونه رو پر کرده اما طاهر همون طور ادامه میده.. انگار توی این دنیا نیست... نگاهش رو به عکس ترنم میدوزه و با غصه میگه: شماها میخواستین مجبورش کنید که با اون مرتیکه ازدواج کنه... خواهر مثل دسته گل من رو میخواستین به اون مرتیکه ی هوس باز بدین
با داد طاها نگام به سمت پدرترنم و طاها میپچرخه... پدر ترنم دستش رو روی قلبش گذاشته و به سختی نفس میکشه
طاها: بابا... بابا
طاهر تازه به خودش میاد و بهت زده به اطراف نگاه میکنه.. تازه متوجه ی جیغ های پی در پی مادرش میشه
طاها: راحت شدی؟... هی میگم مراعات کن
طاهر سرش رو با ناراحتی تکون میده و چنگی به موهاش میزنه
طاها: یکی به آمبولانش زنگ بزنه... هر لحظه داره حالش بدتر میشه
نامادری ترنم روی زمین نشسته مدام ترنم و ترانه رو صدا میزنه و گریه میکنه... حال پدر ترنم هم لحظه به لحظه بدتر میشه... طاهر هم که دیگه حالش گفتن نداره سر جاش خشکش زده و نمیدونه چیکار باید کنه... سعی میکنم توی این موقعیت به خودم مسلط باشم... سریع به آمبولانس زنگ میزنم و حال و روز هر دو تا بیمار رو شرح میدم... بقیه اتفاقا خیلی سریع میفته... آمبولانس خیلی زود میرسه و پدر و نامادری ترنم راهیه بیمارستان میشن... بعد از بستری شدن هر دو تاشون وقتی خیالم تا حدودی از بابت همه چیز راحت میشه از طاها و طاهر که هنوز توی شوک اتفاقات امروز بودن خداحافظی میکنم و سوار ماشینم میشم... سرم رو روی فرمون میذارم زیر لب زمزمه میکنم
-ایکاش اتفاقی برای هیچکدومشون نیفتهحالا که فکر میکنم میبینم نامادری ترنم اونقدرا هم بد نیست... بعد از ماجرای خواستگاری که هنوز که هنوزه وقتی بهش فکر میکنم از شدت عصبانیت تا مرز جنون میرم تصور خوبی نسبت به نامادری ترنم نداشتم... حتی دیگه نمیتونستم بهش مادرجون بگم اما الان....
-نمیدونم... واقعا نمیدونم چی باید بگم....
....
زمزمه وار میگم: خدایا میخوای چی رو ثابت کنی... میخوای تا کجا پیش بری... تا کی میخوای به این شرمندگی دامن بزنی... تا کجا میخوای ما رو شرمنده ی ترنم کنی؟
با ناراحتی سرم رو از روی فرمون برمیدارمو ماشین رو روشن میکنم توی این روزا هر وقت از انتظارهای بیهوده در جلوی خونه ی پدری ترنم خسته میشدم یا راه خونه ی ابدیه عشقم رو در پیش میگرفتم یا راه خارج از شهر رو... آره میرفتم خارج از شهر تا داد بزنم تا فریاد بزنم تا سبک بشم تا جایی باشم که کسی نبینه شکسته شدنم رو خورد شدنم رو بی تابی ها و بی قراری های شبونه ام رو...اما الان کجا برم... حس میکنم خالیه خالیم... سبکه سبک... توی این روزها هزار بار خارج از شهر رفتم هزار بار داد زدم...هزار بار فریاد کردم.. هزار بار اسم خدا رو با داد و فریاد به زبون آوردم... هزار بار با داد با فریاد با خواهش با التماس با قلدری جواب چراهام رو ازش خواستم... هزار بار شکستم و هزاران هزار بار اشک ریختم... بدون غرور بدون بی رحمی بدون تنفر بدون کینه برای بودنی که من تبدیل به نبودش کردم اما آروم نشدم... اما خالی نشدم... اصلا هیچی نشدم... توی تنهایی هام بی توجه به شخصیتم بی توجه به همه کس و همه چیز ساعتها گریه کردم ولی باز آرومم نشدم... هیچی آرومم نمیکرد اما امروز اتاق و لباسای ترنم چنان در وجودم رسوخ کردن که حس میکنم آرومه آرومم... حالا میفهمم هیچی به جز ترنم نمیتونه بهم آرامش ببخشه....هنوز هم عطر لباساش رو حس میکنم...دلم هیچی از این دنیای فانی نمیخواد به جز لمس ترنم... به جز لبخندای ترنم... به جز دوستت دارمای ترنم... آرزوم شده ترنم... حتی به خوابم هم نمیاد... بی معرفت حتی به خوابم هم نمیاد...
« خودت را تصور کن بی او
شاید بفهمی چی کشیدم بی تو»
-حق داری خانمی... تو بی معرفت نیستی.. من بی معرفتم.. حق داری قدم به رویاهای من نذاری وقتی بودی نبودم حالا که رفتی چرا به خواب کسی بیای که نابودت کرد... حق داری خانمی... این بار دیگه همه ی حق های دنیا ماله تو...
«آرزوی من مـــاندن اوست… اما…
خدایــا اگر آرزوی او رفتن من است ؛ آرزوی او را برآورده کن !
من دیگر آرزویی ندارم…»
ماشین رو به حرکت در میارمو فقط میرونم و میرونم...میرونم و میرونم... نمیدونم به کجا... واقعا نمیدونم... هیچ مقصدی ندارم... شاید به ناکجاآباد... حتی دیگه دلم نمیخواد سر قبر ترنم برم... خسته ام از بس رفتم بهش التماس کردم که ببخشه که برگرده اما هیچ جوابی نشنیدم... دلم هوای رفتن داره... دوست دارم برم... از این کشور... از این شهر... نه نه اصلا از این دنیا... دلم هیچی نمیخواد... نه چرا؟... دلم یه چیز میخواد... دلم ترنم میخواد... آره دلم ترنمم رو میخواد... از بس این جمله رو تکرار کردم خسته شدم... از بس حرفای تکراری زدم خسته شدم... از بس نالیدم دیگه نای ناله کردن هم ندارم... دارم از نبودش نابود میشم... هر چند این نابودی رو دوست دارم... من برای بودن نفس نمیکشم من به امید رفتن نفسهام رو حروم میکنم... میخوام برم... برم پیش ترنم.. ترنمی که توی تموم لحظه های بود و نبودش تو زندگیه من بود و من بهش نگفتم که همه ی زندگیم توی اون خلاصه میشد... من لجبازی کردم با کسی که هیچ نقشی تو اتفاقات پیش اومده نداشت... نمیدونم چرا با این شهر احساس غریبی میکنم... آهنگ غم انگیزی رو انتخاب میکنم تا صدای خواننده توی ماشین بپیچه... از سکوت متنفرم... این سکوتهای تلخ من رو یاد نبود عشقم میندازن
سلام ای غروب غریبانه دل
«سلام آقایی... احیانا شما یه خانم نمیخواین که بیاد خونه اتون سروری کنه؟»
بغض تو گلوم میشینه
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
« سروشی، موش موشی بیا قول بدیم هیچوقت همدیگرو تنها نذاریم»
سلام ای غم لحظه های جدایی
«سروش من نمیدونم اینجا چه خبره... فقط میدونم همه چیز دروغه... به خدا دروغه»
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
دارم از شدت بغض خفه میشم... درد یعنی بدونی با مرگت هم نمیتونی هیچی رو درست کنی... خیلی سخته هیچ راهی نباشه... واسه از اول ساختن.. واسه جبران... واسه برگشت
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خدا حافظ ای آبی روشن عشق
شقیقه هام از شدت درد تیر میکشن... دلم زندگی نمیخواد... خدایا دلم زندگی نمیخواد... تا حالا چند بار تا مرز خودکشی پیش رفتم ولی توی اون چند دفعه هم با یاد ترنم از کارم منصرف شدم... ترنم موند و جنگید میخوام بمونم و بجنگم... فقط نمیدونم با چی؟... میخوام اونقدر تحمل کنم که اگه رفتم اون دنیا بتونم تو چشماش زل بزنم و بگم خانمی به خدا بد مجازات کردی ولی موندم و تحمل کردم حالا خانمی کن و بخش... حالا ببخش... میخوام اگه اینجا به دستش نیاوردم اونجا مال خودم کنمش
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
آرزوی بهشتی شدن دارم... چون میدونم ترنمم بهشتیه... چون میدونم فرشته ی کوچولوی من جاش تو بهشته... میخوام اونقدر خوب باشم تا بتونم دوباره ببینمش... حالا حالاها باید بمونمو حساب گناهامو با خودمو خدای خودم صاف کنم
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
-خانمی منتظرم بمون... به خدا میام...
تو را می سپارم به دلهای خسته
-همیشه تو قلبمی خانمی... تو زنده ای... تو برای من همیشه واسه ی من زنده ای
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
-خانمی برام دعا کن... برای من هم از خدا مرگ بخواه... نمیخوام با خودکشی تا دنیا دنیاست ازت دور بیفتم... نمیخوام با جهنمی شدنم لذت دیدنت رو از دست بدم
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
-توی این شهر بین این همه آشنا خیلی غریبم خانمی... خیلی زیاد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خدا حافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
«کنج اتاق همبستر دیوارم کاش یکی مچم را بگیرد عادت بدیست تنهایی»
با صدای ممتدد بوق ماشینی تازه به خودم میام... سریع فرمون رو میچرخونمو میزنم روی ترمز
مرد: مرتیکه ی روانی این چه وضع رانندگیه
میخوام جوابش رو بدم که بی توجه به من پاش رو میذاره رو پدال گازو از من دور میشه... با ناراحتی سرم رو روی فرمون میذارم... ماشینای پشت سرم بوق میزنند... به ناچار دوباره ماشین رو به حرکت در میارمو سعی میکنم حواسم رو به رانندگی بدم... هر چند اصلا موفق نیستم ولی حداقل سعیم رو میکنم... اصلا حال و حوصله ی خونه رو ندارم... بعد از مدتها راه شرکت رو در پیش میگیرم
****
چند هفته ی بعد
با صدای زنگ گوشیم به خودم میام... نگاهی به صفحه ی گوشیم میندازم... مامانه... حوصله ی ترحم و دلسوزیه مامان و اطرافیان رو ندارم... میخوام مثله تمام این روزا تماساش رو بدون جواب بذارمو با درد خودم خلوت کنم و بمیرم اما نمیدونم چرا دلم طاقت نمیاره... یه جورایی دلتنگ صداشم... همین که دکمه ی برقراری تماس رو میزنم و صدای پر از بغض مامان تو گوشم میپیچه
مامان: سروش، مادر کجایی؟... سروشم تو رو خدا جواب بده
....
مامان: آخه چرا جواب نمیدی؟...الو.. الو... سروش... چرا با من این کار رو میکنی پسرم.. من تحمل این همه درد و رنج رو ندارم... تو رو خدا باهام این کار رو نکن
از اینکه جواب دادم پشیمونم... دلم از صدای پر از بغضش بیشتر میگیره
آهی میکشم و با صدایی گرفته میگم: سلام مامان
از همینجا هم صدای نفس عمیقی رو که از سر آسودگی میکشه میشنوم
مامان: وای سروش تو که من رو کشتی... آخه کجایی ؟... حالت خوبه؟
-خوبم مادر من... خوبم... کجا رو دارم برم... طبق معمول شرکتم
با بغض میگه: نمیخوای یه سر به مادرت بزنی؟
-میام مامان.. میام ولی الان نه
مکثی میکنه و بعد از چن لحظه سکوت میگه: چیزی نمیخوای بگی؟
آهی میکشمو میگم: خیلی کار دارم
معلومه داره همه ی سعیش رو میکنه که نزنه زیر گریه
به زحمت میگه: سروش!!
-جونم مامان...چیه؟
مامان: منو ببخش
-مگه چیکار کردی مامان... تو که اشتباهی نکردی
مامان:پدرت همه چیز رو برام تعریف کرد
لبخند تلخی رو لبم مبشینه
-شما که مقصر نبودی مادر من... اشتباه رو من کردم
مامان: نه سروش... میدیدم هنوز ترنم رو دوست داری... همه مون میدونستیم ولی به خاطر اینکه ترنم رو فراموش کنی راه به راه دخترای رنگاورنگ بهت معرفی میکردم
با تموم شدن حرفش دیگه طاقت نمیاره و میزنه زیر گریه
با صدای گرفته ای میگم: بیخودی خودت رو اذیت نکن مادر من... حرص بیخود نزن... اگه من نمیخواستم هیچکدوم از این اتفاقا نمیفتاد... شماها من رو مجبور به کاری نکرده بودین
مامان: ولی .........
-تمومش کن مامان... خواهش میکنم
آهی میکشه
مامان: طفلکی ترنم خیلی عذاب کشید
به میز ترنم چشم میدوزم... اگه میدونستم رفتنیه بیشتر قدر لحظه های باهم بودن رو میدونستم
با لحن شرمنده ای میگه: همه مون بهش بد کردیم... حق با سها بود... ایکاش حرفش رو باور میکردیم
یاد گذشته میفتم...
«سها: داداش تو رو خدا زود قضاوت نکن
-سها تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن
سها: داداش ترنم دوست منه... من میشناسمش... اون هیچوقت نمیتونه به سیاوش چشم داشته باشه
-تو هیچی نمیدونی؟
سها: نه داداش... تو هیچی رو نمیدونی... ترنم همه چیز رو برام تعریف کرده.. من هم اول همین فکرا رو میکردم حتی باهاش برخورد بدی هم باهاش داشتم ولی وقتی با خودم نشستم و فکر کردم دیدم حق با ترنمه
-پس بگو... پُرِت کرده...
سها: داداش
-سها داری خستم میکنی.. کاری نکن روت دست بلند کنم
سها: خیلی بی منطق شدی داداش»
....
مامان: هیچوقت فکرش رو نمیکردم آلاگل چنین دختری باشه«ایکاش تو اون روزا بیشتر به حرفای سها گوش میدادم... یادمه سها بارها و بارها جانب ترنم رو گرفت و ازش طرفداری کرد... حتی بعد از مرگ ترانه هم میگفت من دوستم رو میشناسم محاله که این کارها رو کرده باشه... حتی یه بار به من گفته بود که اون و ترنم به کمک هم ترانه و سیاوش رو بهم رسوندن که منه احمق باور نکردم... نمیدونم چرا اون روزا کور شده بودم و عشق ترنم رو نمیدیدم...اون فیلم همه چیز رو خراب کرده بود...سها به سیاوش هم بارها و بارها در مورد ترنم حرف زده بود که سیاوش یه بار چنان از دست سها عصبانی شد که اون رو زیر بار کتک گرفت... اگه من و بابا نمیرسیدیم معلوم نبود چی میشد... اونجا بود که مامان و بابا با سها صحبت کردن که در مورد چیزی که نمیدونه حرف نزنه... یادمه تا چند ماه سها با همه مون سرسنگین بود ولی خب بالاخره تونستم از دلش در بیارم... اون هم به خاطر ما مجبور شد قید ترنم رو بزنه... همیشه غم نگاهش رو درک میکردم... یادمه روزی که رفتم باهاش آشتی کنم باز از ترنم برام حرف زده بود ولی اون روز چنان با تحکم گفتم که دوست ندارم این موضوعهای بی ارزش رابطه ی خواهر برادری
نظرات شما عزیزان: